استقلال خاطر و رأی
برای آنهایی که هنر و اندیشیدن در حوزه های متنوّع و جاودیی هنر را دنبال می کنند، روی پای خود ایستادن و استقلال رأی داشتن، حرفی تازه و باورناکردنی نیست. به تعبیری، استقلال خاطر و رأی مستقل و آزاده زیستن برای یک هنرمند و عاشق هنر و عاشق اندیشه و هر چیز دوست داشتنی، چیزی نیست که بشود با خواستنی های دم دستی، آن را تاق زد. نه!
 استقلال در هر حوزه ای که باشد، آفرینه ای است سرشار از جذابیت. اتفاق و جادوی کشف و آفرینشگری. در هنر که نورعلی نور خواهد بود  . در این سطر ها، روی نوشته ام با عزیزانی است که این لذت اصیل و جادویی را چشیده اند: لذت نوشتن و داشتن استقلال خط  و منش. پس در یادها جست وجو کنم و از این خواستنی اصیل همیشه جادویی بگوییم و بشنویم. باشد که متن بر اصل تاثیر خود را بگذارد و هوای جان، به بوی ناب آزادی، استقلال و سرافرازی تازه شود و از این، این، این خط و خطوط برهد. 

دهه پنجاه شیراز
دهه پنجاه شیراز، زندگی عمومی بر روی نقاله های رشد و توسعه افتاده بود. آنهایی که آن روزها را به خاطر دارند یا به خاطر می آورند، اندک اند. بسیار اندک. و صدای شان، نجوایی دلنشین از یادها و آوازها. آری، آن روزها، هنر و اندیشه، روی نقاله تبادلات نیفتاده بود. هنرمند، ادیب و اندیشمند، پا به پای زندگی، با هنرش زندگی می کرد. دانشگاه هم آن روزها، سال های ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰، جاده ای بود که تک به تک، فرزندان دلنگران مام وطن را تا دور دست های دور گسیل می داشت. 
دانشگاه شیراز سرپا شده بود. دیوارهای سنگی اش، همین دیوار کشیده هایی که حالا هم هست، در دانشکده ادبیات، تپه تلویزیون، خیابان ارم، خیابان ملاصدرا و ... هر جا می روم، قدم می گذارم، یادهایی ابرآلود از پدر و رنج هایش را می بینم. وسایل بجا مانده از پدر، به کارگاه استادکارانی دیگر واگذار شد. تیشه، کِنِر،چکش، پتک، قلم های ریز و قلم های بسیار خاص، برای ثبت نقوش بسیار ریز روی سنگ!
شاید از شانس و بخت من بود که تا روز آخر، پا به پای پدر، از او چیزهایی آموخته ام که امروز دست دلم را می گیرد و راه می برد. و چه چیزی والاتر از این که دستانت در دست یادهایی باشد که از برزخ بیهودگی تو را می رهانند؟
سنگتراش، استاد سنگتراش، می رفت و سنگ را در محل اصلی اش در معدن، جایی که آرمیده بود، انتخاب می کرد، می خرید، بار می کرد و می آورد. هنوز صدای غرّش رعد آسای تخلیه سنگ در پای کپرهای سنگتراش ها، شاگردان پدر را به یاد دارم.
 شیراز، چهار فصلش در جادوی رنگ ها و عطرهای طبیعت و تلاش زندگی غرقه است. شیراز آن روزها نگفتنی است. طراوت سادگی و زلال تلاش آدم هاش. همراه با  عموی بزرگم، یادشان گرامی، حجره به حجره و کارگاه به کارگاه برای واگذاری انبوه وسایل کار پدر می رفتیم.

در سنگتراشی های شیراز
 سنگتراشی ها، آن روزها، حوالی فلکه شاهزاده قاسم، دروازه شاهداعی، گلکوب و بهداشت، نزدیکی های دروازه کازرون بود. تک و توک، کارگاه هایی دیگر هم بودند که کارشان تولید سنگ قبر و تزیینات سنگی برای آرامگاه های ابدی خُلد آشیان های جنت مکان بود. آن تزیینات در حقیقت نمونه هایی از کارهایی بود که مدرن شدن و هجوم معماری و ابزار نگاه به محصولات معماری دیگران و مشق نویسی از روی دست دیگران به حساب هنر سنگتراشی و معماری ایران ما گذاشت.
 هجوم سبک معماری دیگران به معماری ایرانی، از سالیان سال، نرم نرمک شروع شده بود و همه جا به تاخت و تاز می آمد. از یکسو بولدوزرها و از سوی دیگر، ابنیه هایی که به مدد سنگ و آهک وسیمان و بتون و آراماتور بندی، رنگ و روی نو به خود می گرفت.
 پس از بازدید سرزده بانوی نخست آن روزها که سرزده در محل کار پدرم اتفاق افتاده بود، پس از آن دیدار، ابراز محبت ایشان به کودکی خردسال که از زندگی و رنج هایش هیچ نمی دانست و کودکان نزدیک دیگر، برادرانم و رفقایم که فرزندان کارگران پدر بودند، کلمه ای در جان ما خلیده بود: هنرمند! پدر زیر کپری  رنجور، سرگرم تاختن تیشه ای بر سنگ بود.

همراه با پدر در کپر
 کپر، چهار چوبی بود پوشیده از گونی و مقوا و تکه ای چوب که زیر آن حائل می شد و ما زیر سایه اش از باد  و باران و آفتاب در امان می ماندیم و کار می کردیم. پدر گاه صدایم می کرد و از من می خواست تا با دمیدن فوت در چشمانش ذره های سنگ، پِرشِه سنگ ها را از چشمانش بیرون بکشانم. ادوات بهداشت کارگری آن روزها همین چیزها بود.
 رگه ای خون دویده بود در تخم چشم پدرم. در حیرت بودم که چطور می بیند. با این سرخی خون در چشم. می دید. پرسیدم: راستی بابا، هنرمند یعنی چی ؟... با همان چشم ها نگاهی به من انداخت و معصومانه، طوری که بفهمم، گفت:«هنرمند کسی است که  چیزهای قشنگ قشنگ و زیبا را می سازد.» پرسیدم: با چی می سازه؟ گفت:«با همه چی!» گفتم: با سنگ هم می شه؟ خندید و چیزی نگفت. وقتی پای چوب بست ایستاده بودم  و با دستان کودکانه ام گچ می ساختم و به دستش می دادم، نگاهم کرد و پرسید:«این قوس را می بینی؟» می دیدم.
ـ چطوره بابا؟
ـ خیلی قشنگه !
رگه های  گیاه، ریز رقص، در تن مرمر دویده بود و بالا رفته بود و در شکمک توپی سنگ خزیده و به دهانه توپی رفته بود و از آنجا گلی بیرون دمیده بود. آن بانو پرسیده بود:«کار بابات رو دوس داری؟» گفته بودم: نه!... ابرو بالا انداخته بود آن بانو و گفته بود:«نه نگو! پدرت هنرمنده!»رایحه ای فرحناک از شادی و طرب در رگ هایم دوید و دمیدن آن کلمه در جانم، از گذشته های دور تا همین امروز، عطر و طعم هنر ناب را در من روشن نگهداشته است. بیهوده و بیخود نیست که یادها، سلطان جان آدمیان اند. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی